یادداشتی بر غزلی از حامد حسینخانی
شب پُر از خواب سیاه است، ولی شببوها
یادشان هست که با بال سپید قوها
میپریدیم و پُر از دشت و بیابان میشد
خانة کوچک ما در گذر آهوها
جیرجیرک به درختان خبر از او میداد
شب و هیهای و هیاهای و هیاهوهوها
ابرها بستری و گوش زمستانها کر
چشمها کور شد از نوک خم ابروها
..
تا کجا زنگ سکوت از لبتان گوش کنیم؟
نفسی، زمزمهای، هلهلهای، ترسوها !
..
ماه من! ناز نکن، روشن و خاموش نشو
ما به جایی نرسیدیم ازین سوسوها
من و تو میوة پنهان دو باغیم، بمان
تا بروییم شب از شاخة زردآلوها.
اول. «ازین بهشت موازی» چهارمین دفتر شعر حامد حسینخانی شاعر جوان کرمانی است که سال گذشته در شمارگان 3000 نسخه توسط نشر تکا منتشر شد. از حسینخانی پیش ازین سه مجموعه شعر «مرا که برگ شدم» (1381)، «یکشنبه صبح» (1382) و «بخواب فروردین» (1385) به چاپ رسیده بود. مجموعة چهارم حسینخانی، گزیدة شعرهای چاپ شده و چاپ نشدة اوست در قالب غزل، مثنوی، چهارپاره، رباعی و سپید و نیمایی. حامد حسینخانی را بیشتر یک شاعر غزلسرا میشناسند. و حق هم همین است که او از چهرههای برجستة غزل امروز کرمان است. البته در سایر قالبها هم کارهایی دارد و من معتقدم که بعضی از چهارپارههای او حتی از غزلهایش هم محکمتر و ساختمندتر است. بخشی از شعرهای حامد را شعرهای آیینی و ولایی تشکیل میدهد که نمونههای موفق آن در همین دفتر «ازین بهشت موازی» آمده است. از این دفتر، من یکی از غزلهای آغازین را برگزیدهام و ترجیح میدهم بررسی خود را فقط به همین یک غزل محدود کنم که البته از غزلهای بسیار شاخص حسینخانی نیست، اما ویژگی کارهای او در آن دیده میشود.
غزل «میوة پنهان باغ»، درونمایة عاشقانه دارد که در نقاطی، ظرفیت تأویل به یک شعر سیاسی یا اجتماعی هم دارد. اما من با وجه عاشقانة غزل سر و کار دارم. چرا که «عشق» بْنمایة اصلی شعرهای حسینخانی است. موضوع کلی این غزل، نکوهشترس و سکوت و سیاهی، و دعوت به شور و هیاهو و جسارت است و شاعر از یارش میخواهد که یکسره از آن او باشد (طلب حضور دائم).
¡
دوم. حسینخانی، غزلش را به سه بند تقسیم کرده است. چهار بیت نخست، یادآوری شور و شعفی است که علیرغم حضور تاریکی، بین شاعر و «او» اتفاق افتاده است. در این بخش، غزل لحن روایی دارد. در بخش دوم، شاعر کسانی را خطاب قرار میدهد که به سکوت شب تن دادهاند و ترس بر جان آنها مستولی است. در بخش سوم که دو بیت پایانی غزل را تشکیل میدهد، خطاب شاعر به یار است و ازو میخواهد که تردید را کنار بگذارد و به طور کامل و دائم بر شب او بتابد تا حادثة یگانگی اتفاق بیفتد. بنابراین، ما با دو بخش مجزّا سر و کار داریم که یکی روایی و توصیفی است و دیگری خطابی. تغییر خطاب در بخش دوم و سوم تا حدودی ناگهانی و بدون زمینه صورت گرفته است.
شاعر برای بیان مفهوم مورد نظر خود، در سرتاسر شعر از عناصر طبیعی بهرة خوبی بْرده است: شب و شببو، قو، دشت و بیابان، آهو، جیرجیرک، درخت، ابر، ماه، میوه، باغ و زردآلو. اما در بیت چهارم، یک عنصر استعاری به صورت ناشناس وارد شعر شده و به یکپارچگی غزل لطمه زده است: خم ابرو. در بیت پنجم هیچ خبری از آن عناصر طبیعی نیست و این بیت، همچون جزیرهای در بین دریا قرار گرفته است.
غزل، تمهیدات و ترفندهای شاعرانة زیادای دارد که ما به مهمترین آنها اشاره میکنیم: در بیت دوم، خانة کوچکی که بر اثر دویدن آهوها از دشت و بیابان لبریز میشود، نمایشی از نگاه متفاوت به پدیدههاست. «او» در بیت سوم، ضمیر مبهمی است که خبر حضورش را جیرجیرک به درختان داده است، همان ماه که باید در کنار شاعر بماند و در آخر شعر، واقعة شکفتن را رقم بزند.
ساختن ترکیب «هیاهوهوها»، شگرد خوبی است هم برای فائق آمدن بر مشکل جا انداختن کلمة «هیاهو» در قافیه، و هم تشدید حالت موسیقایی شعر که در جوار کلمات هیهای و هیاهای، به القای شور و ولولهای که شاعر خواهان آن است، کمک کرده است. در بیت پنجم، گوش کردن به زنگ سکوت، از تعبیرات متناقض نمایی است که قصد اعجاب مخاطب را داشته، اما تأثیرگذاری چندانی ندارد.
در بیت ششم، شاهد اوج هنرنمایی حسینخانی هستیم. روشن و خاموش شدن ماه و سوسو زدن او، که نمادی از انقطاعهای پی در پی و دیدارهای گاه بگاه است، تصویر بدیعی است که جزو کشفهای این غزل به حساب میآید. اگرچه در نگاه سختگیرانه، سوسو زدن با ستاره بیشتر همخوانی دارد تا با ماه. ماه روشن و خاموش نمیشود، بلکه میکاهد و میافزاید. با این همه، راه برای توجیه آن هموار است و پذیرفتنی جلوه میکند. روشن و خاموش شدن ماه، تداعی کنندة چراغهای راهنمایی و رانندگی است که در قاب خود، مثل یک چشم درشت، دائم در حال پلک زدن است. «میوة پنهان دو باغ» ترکیب زیبا و بدیع، اما مبهم و دور از دسترسی است و من بهجای صفت «پنهان»، به نظرم میرسد کلمة «پیوند» تناسب و تأثیر بیشتری داشته باشد: من و تو میوة پیوند دو باغیم. که اتحاد دو روح جدا اما متناظر را بهتر به نمایش میگذارد.
همة این مقدمات، دنبال القای این مفهوم است که رسیدن و در هم پیوستن شاعر با یارش، با آن همه مشقاتی که سفر وصل در پی داشته است، امری اجتنابناپذیر و ضروری است و جایی برای شانه از زیر بار آن خالی کردن وجود ندارد.
¡
سوم. حسینخانی در بعضی از غزلهایش آزمونهایی برای تنوع بخشیدن به قافیهها به منظور غافلگیری و اعجاب خواننده دارد. مثلاً تغییر دادن ردیف به قافیه (ص 59)، یا تغییر ردیف «دیروز» به «امروز» (ص 61)، و تبدیل قافیه به ردیف (ص 74). اما به طور کلی رفتارش با قافیهها چندان خارج از هنجار و غیر منتظره نیست. و در کنار آن، احساس خواننده عموماً این است که قافیه کمتر توانسته است دست و پای ذهن شاعر را ببندد و معمولاً در تنگناها، تمهیداتی برای رهایی از محدودیتها پیدا کرده است که نمونهاش، قافیة «هیاهوهوها» در بیت سوم ست. در این غزل کمابیش فافیهها متناسب و سر بصلاح بودهاند، بهغیر از «قوها» که به نظرم تا حدودی تحمیلی است. یعنی اگر الزام قافیه نبود، پرندگان دیگر هم امکان حضور در شعر را داشتند. در بیت چهارم نیز کلمة «ابرو» بیت را به دستانداز انداخته است و بر خلاف جریان غزل، آن را ذهنی کرده است. در همین بیت، کلمة «نوک»، از یک ضرورت بیحساب وزنی خبر میدهد که به مندرس شدن زبان شعر انجامیده است. ضمن آنکه، امکان جایگزین کردنش با کلمة دیگری مثل «تیغ» هم وجود داشته است.
وزن غزل، وزنآشنای «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن» است که از اوزان مورد علاقة شاعر است و چندین بار آن را بهکار برده است و اصولاً حامد جز در موارد معدود، به اوزان پْر کاربرد گرایش بیشتری دارد. وزن این غزل، از عهدة تحرک بخشیدن به کلمات آن مخصوصاً در بخش نخست شعر بر آمده و با درونمایة شعر که حرکت از سکوت و سیاهی به هیاهو و روشنایی است، تناسب دارد.
زبان حامد، زبان پیچیدهای نیست. و میراثی است از زبان غزلهای بهمنی و منزوی. حامد به ترکیبسازی علاقه دارد. گاهگداری هم بازیها و شیطنتهایی در زبان و با زبان دارد. اما در مجموع زبان شعرش روان و بدون دست انداز است. حسینخانی از شاعرانی است که در جادة زبان با سرعت مطمئنه رانندگی میکند.
این یادداشت، در هفته نامه استقامت کرمان به چاپ رسیده است:
استقامت، ش 219: یکشنبه 5 مهر 1388، ص 5
یک سال و نیم از وقتی که آخرین مطلب این وبلاگ را گذاشتم میگذرد. علت اصلیش شاید تنبلی نبود. بلکه فکر میکردم با گسترش وبلاگ نویسی شاعران کرمانی، نیازی به این وبلاگ واسطه نیست. اما هنوز هم میبینم لینکش خیلی جاها هست. بنابراین، سعی میکنم دوباره راهش بیندازم. از دوستانی که پیامها و نظراتشان درین یکسال و نیم در مطلب آخر شهید شده است، عذر میخواهم.
..
جانعلی خاوند از شاعران خونگرم حوزه هلیل است که در غزل، دستی قوی دارد. خاوند زاده رودبار جنوب است. و شعرش حکایت دیرین زخم است و نسیم. و غرابتی که گاه در غزلهایش به چشم میآید، برخاسته از بادهای دربدری است که در آنها میوزد. خاوند، زبانی پاکیزه و سر به صلاح و صمیمی دارد. اما در چند سال اخیر، او و تعدادی از شاعران هلیل، تعمداً در شعر کلاسیک سکته خفیف و قبیح میآورند که احتمالأ نشانه نوآوری بیشتر است و اغلب، پشتوانه متنی ندارد.
از خاوند، سال گذشته مجموعه «سنگها آن طرف میکده خشمآگین اند» منشر شده (قم، 1386) که حاوی غزل، مثنوی و رباعی و دوبیتی است و مقدمهای به قلم علیجان سلیمانی (شماله) شاعر همشهریاش دارد. از غزلهای این مجموعه چند تایی را با هم میخوانیم:
زیر سقفی که بلافاصله از هم پاشید
سر پناه دو سه تا چلچله از هم پاشید
سالها خانه ما فاجعه را میخندید
که چنین پیشتر از زلزله از هم پاشید
قد کشید از دل هر گردنه اشباحی چند
که ثبات قدم قافله از هم پاشید
صبر نخلی که غرور عطشش تاول زد
ای همه حرمله! این مرحله از هم پاشید
آخرین بغض خدا را قلمم میرقصد
اگر از پای سخن سلسله از هم پاشید
در نمازت خم ابروی کرا دیدی شیخ؟
که حواست وسط نافله از هم پاشید
عشق را تجربه کردیم، و آرامش ما
همهاش روی همین مسئله از هم پاشید
..
میخواهم از انجام آغازی بسازم
با استخوان روح خود سازی بسازم
تا در جنون رقص آوارت نمایم
در هفت بند نایم آوازی بسازم
شاخ نبات شعر من شو شاخ شمشاد!
تا با تو از جیرفت شیرازی بسازم
گوسالهسازان در پی چشم تو هستند
باید ز بسم الله اعجازی بسازم
مثل تو میخواهم پس از مرگ پرنده
طرح جنون آمیز پروازی بسازم.
..
قدم سبز تو وقتی که به تکرار افتاد
شرح کوچیدنت از آبی خودکار افتاد
بوسه میزد غمی از جنس تو در باور باد
عطر چون سایه به انبوه چمنزار افتاد
رهگذر تا که به تاریکی شنها زُل زد
از گُل خنده او شاخه سیگار افتاد
در پی خنده به سیمای تو ای شاخه گُل
رعشه پنجره بر پهنه دیوار افتاد
پیش سردار بگو مسئله دار و طناب
اگر ای باد گذارت به سر دار افتاد
«خانه دوست» نپرسیدم و از بخت بدم
آن پس بچه هم از روی سپیدار افتاد!
..
ابر هم تشنهتر از خاک زمین است هنوز
قسمت دشت چنین بود و چنین است هنوز
مرهم افسانه خوبی است، ولی شانه کاج
همچنان با تبر و زخم عجین است هنوز
بلبلی بی تپش و دلهره پرواز نکرد
این گواهی است که کرکس به کمین است هنوز
واژهها چون علف هرزه و خار و، گُل سرخ
شاعری مانده و سرگرم وجین است هنوز
مرد با زخم سفر کرد، ولی اسب سیاه
بازهم منتظر برنو و زین است هنوز.
..
گرچه در گردنه صدها تن بی سر باقی است
دو شب دلهره تا فصل کبوتر باقی است
تا که معیار غرور تو بسنجیم، هنوز
قلعه پیر بدون در و پیکر باقی است
آه سردی که سرآغاز سرشکی داغ است
سالها بی تو میان من و ساغر باقی است
مانده سرمایهام از آن همه تکرار نگاه
انتظاری که سراسیمه برین در باقی است
از مسیح تو : وطن، مریم پاکیزه! ببین
جسدی یخ زده در گوشه بستر باقی است
شعر گنگی که جوانی مرا میگرید
سبز در حاشیه کهنه دفتر باقی است.
..
وقتی غروب لهجه خود را غلیظ کرد
نوری وزید و دامن شب را تمیز کرد
شاعر کنار دلهره خود را به شعر بست
در کلّهاش خیال زنی جَست و خیز کرد
ضبطی کنار پنجره بود و، زنی مسن
یک سیم و یک دو شاخه که توی پریز کرد
یک مکث ناتمام و، نگاهی به ناکجا
طوفان وزید و شعر مرا ریز ریز کرد
وقتی که زن حضور ترا بو نمیکشد
باید که شاعرانه خیال گریز کرد.
..
خیره بر چهره زیبای زنی در کوچه
سخت در حال فرو ریختنی در کوچه
پیرمردی که به یعقوب شباهت دارد
با بینا شده با پیرهنی در کوچه
با سکوتی که هیاهوی ترا میرقصد
باز هم در صدد انجمنی در کوچه
خواب بودی که من از کوچه پریدم بیرون
هی پسر! باز که همراه منی در کوچه
سنگها خیره سرند ای پسر بازیگوش!
باز از آینهها دم نزنی در کوچه.
سبزه صادقي از شاعران جوان كرمان است كه شور شاعرانگي و دغدغه مسايل اجتماعي را با هم در غزلهايش نمايش ميدهد. وي متولد شهرستان جيرفت (سبزه واران) در سال 1355 است و به ديار خود عشق مي ورزد. سبزه صادقي هم اكنون ساكن كرمان و سردبير هفته نامه «رودبار زمين» است.
از سبزه صادقي اخيراً مجموعه شعري با نام «اشتباه قشنگ بين دو بي نهايت» به سرمايه شاعر و روزنامه رودبار زمين منتشر شده است. اين مجموعه در دو بخش تنظيم شده و بخش نخست آن در بردارنده 40 غزل است كه عمدتاً پنج بيتي است. غزلهاي او قدرت عاطفي خوبي دارند و از نوگرايي متعادلي نيز برخوردار هستند. اما زبان او، در بعضي غزلها، هنوز آن يكدستي و پاكيزگي و رسانندگي لازم را پيدا نكرده است. تعدادي از غزلهاي او در حافظه علاقه مندان شعر كرمان باقي است.
..
من هيزمي آمادهام، كبريت لطفاً
از چشم كوه افتادهام، كبريت لطفاً
آتش كه نه، چيزي شبيه چشمهايت
تا دل به آنها دادهام كبريت لطفاً
سرما، صنوبر، صاعقه، يك برف سنگين
تنهايي اين جادهام، كبريت لطفاً
ما را براي شعله بودن آفريدند
گفتم كه جنگل زادهام، كبريت لطفاً
ارّه مرا ميز سياست كرده سايه
من هم كه خيلي سادهام، كبريت لطفاً
...
ميآيي از تنهايي مردي تكيده
تا سرزمين شعرهايي نارسيده
بوي مي صد ساله از شعرت ميآيد
مستي مسير شعرهايت را دويده؟
قند لبانت را بده تا داغ هستم
پاييز در فنجان چايم دم كشيده
هي سيب خورديم و خدا را كفر گفتيم
پاي درخت دختراني نو رسيده
امشب تمام هستيام را ميدهم با...
عرض سلامي خدمت ماه و سپيده.
...
اگر مشتاق ديداري بيا ميدان آزادي
كه مشتاقي نخوهي ديد تا ميدان آزادي
خيابان زخمي و خون از گلوي شهر ميجوشد
چه كردي خشم تيغ آلوده با ميدان آزادي؟
زمان مست و زمين مست و كبوتر مست و ميداني
پر از فوارههاي بيصدا ميدان آزادي
ملاقات من و عشق و طناب و چوبه ميآيي
و از چوبه نميپرسي چرا ميدان آزادي؟
رها در وسعت شعري كه از حالم رها ميشد
به حال خود رها كردي مرا ميدان آزادي.
...
بابا به جاي نان اگر آجر بگيرد
ضمن تنور تنگدستي گر بگيرد
اين جمله در حلقوم طفلي سرخ ميشد
وقتي كه دستي رفته بود انبُر بگيرد
گاهي خدا را جاي خرما ميفروشيم
تا خالي دستانمان را پر بگيرد
گيسو حنايي رفته بازار و گمانم
گيسو فروشي كرده تا چادر بگيرد
بابا! دلم را پختهاي، خسته نباشي
بگذار شرم سفره را آجر بگيرد.
...
هي برآشفتم بر آشفتم تمام عمر را
گفت: عاشق بودهاي؟ گفتم: تمام عمر را
بستري از هيچ بود و بالش بيهودگي
خواب ميچسبيد و من خفتم تمام عمر را
سايهها همسن خورشيدند و من همسال ماه
زير بار نور هنگفتم تمام عمر را
اين زمين داغ، مهرم هست و ذكرم ابر خيس
رو به سمت عشق ميافتم تمام عمر را
خواستم از زندگي برگي برويَم، ناگهان
مرگ جارويي شـد و رُفتم تمام عمر را.
اينجا، كوير، دغدغه، باران اسم اولين مجموعه شعر امير حسين نورالدين شاهآبادي (متولد 1358) شاعر جوان اهل رفسنجان است. اين مجموعه را انتشارات ارمغان يوسف قم در تيراژ 1200 نسخه منتشر كرده و دربردارنده 21 غزل، و تعدادي دوبيتي و رباعي و چهارپاره است. غزل نورالديني داراي شور شاعرانه زيادي است، اما زباني يكدست و تراشخورده ندارد و همين خامدستي و تجربهگري بعضاً باعث شهيد شدن مضامين او شده است. در اين دفتر، عشق، اصليترين مسئله فكري شاعر است. نورالديني، از چهرههاي آيندهدار شعر رفسنجان است. با هم چند غزل او را ميخوانيم.
...
بس كه از غربت و تنهايي خود دلگيرم
دو قدم مانده به تقدير خودم ميميرم
تب وسواس گرفتهست مرا از دريا
مثل يك قطره كه در مرحله تبخيرم
تا بهار از بغل پنجره من رد شد
روز و شب با نفس سرد تبر درگيرم
پاسخ آينهها سنگ شده بي ترديد
ماجرايي است: من و آينه و تكثيرم
گرچه پرواز برايم شده رؤياي محال
ديگر از طعم قفسهاي شما دلسيرم
روزهايم همه رفتند به سمتي، حالا
مينشينم به تماشاي شب تقديرم.
...
بهروي شانهات امشب برايم مار آوردي
برايم آسماني را پر از آوار آوردي
تو حتماً از قناريها شنيدي طعم آزادي
براي من قفسها را چه بي آزار آوردي
ضمير شعرهاي من پر از تو بود و از تو پر
ببين با رفتنت غم را ضمير يار آوردي
به دنبال رد پايت عصا ساييدهام، اما
به جاي گرمي دستت عصا انگار آوردي
بدون شانهات امشب هواي گريه ميآيد
براي رفع تنهايي كمي ديوار آوردي؟
...
گرچه كوبيدي خودت خنجر به عاشق بودنم
پي نبردي تا ابد آخر به عاشق بودنم
غير ممكن ميشود ممكن، تو ميديدي اگر
شك نميكردي كمي ديگر به عاشق بودنم
شاعرم. نه، ظاهرم را بيخودي سنجيدهاي
تكيه كردي اين وسط كمتر به عاشق بودنم
با همين سرگيجهها و اشتهاي كور من
كم كمك پي ميبرد مادر به عاشق بودنم
ميروم از كوچههاتان، ها! سياوش ميشوم
گرچه شايد خورده اينجا ضربه عاشق بودنم
ميروم در لابلاي تلخها با واژههام
تا بينديشم كمي بهتر به عاشق بودنم
...
تاول زدهام، سوختهام، بغض بهارم
جز گريه شب مانده خود هيچ ندارم
يك عمر نشستم، به دلم بغض گره شد
يك ثانيه بايد همه را خيس ببارم
تقدير مرا ريگ ورق زد كه هميشه
بايد وسط دشت نمك درد بكارم
ويرانه شود، خرد شود، زلزله خيزد
بر شانه هر كس كه سرم را بگذارم
هي پنجه بزن! روح من از خويش كلافهست
من بغض ترك خورده نتهاي سه تارم
عمري سر چشم تو نوشتم غزلي را
يك بيت بخوان جمعه شبي روي مزارم.
...
كرمان، روز يكشنبه و دوشنبه آينده ( پنجم و ششم آذر 85) برگزار كننده جشنواره شعر ولايي رضوي است. 60 ـ 70 نفر شاعر از سراسر كشور جمع ميشوند و آثاري را كه در مورد امام رضا (ع) و پيامبر اكرم (ص) سرودهاند، خواهند خواند. بيشتر شعرهاي جشنواره در قالب غزل است و اگر عمري باقي بود، اواخر هفته آينده غزلهاي برگزيده جشنواره را در اينجا خواهيد خواند. اخبار جشنواره را ميتوانيد در اين نشاني ببينيد.
دير زماني است كه اين وبلاگ بهروز نشده است و مقصري جز بي حوصلگيها و گرفتاريهاي من ندارد. هر بار ديدن نام اين وبلاگ در بخش پيوندهاي ساير وبلاگها، باعث عذاب وجدان من ميشد كه بقول بيهقي: در همه كارها ناتمامي. باري، عذر تقصير را با معرفي مجموعه شعر دو تن از عزيزان غزلسراي كرمان، بار ديگر اين وبلاگ را ميآغازم.
...
حامد حسينخاني سومين مجموعه شعرش را چندي پيش منتشر كرد: بخواب فروردين (كرمان، 1385). با طرح جلدي زيبا از محمدرضا هاشمينژاد. اين مجموعه 96 صفحهاي، 25 غزل دارد، كه قالب اصلي حامد حسينخاني است، تعدادي مثنوي و چهارپاره و چهار شعر سپيد كه ميتوانم گفت فاقد برجستگي و قوت خاصي است.
شاعر به دلايلي، تعدادي از غزلهاي دو مجموعه قبلي خود را در اين كتاب هم گنجانده و ميتوان گفت سير ذهن و زبان او را در اين مجموعه بهراحتي پي گرفت. حامد حسينخاني زباني شسته رفته و پرداخته دارد و عشق بيشترين دغدغه ذهني اوست. اولين غزل اين مجموعه را با هم ميخوانيم. همين جا اضافه كنم كه حامد حسينخاني اخيراً به گروه وبلاگنويسان پيوسته است و شعرهايش را در وبلاگ بخواب فروردين هم ميتوان ديد و خواند.
چتر شب وا شد و من، خيس عصيان گذشتم
از خيابان گذشتي، از خيابان گذشتم
وقتي از من گذشتي چشم در چشمهايم
چشم در چشمهايت زير باران گذشتم
آه من آتشين بود، قلب تو آهنين بود
فرق من با تو اين بود كز تو آسان گذشتم
من كه عمري است بي تو خسته كوچ بودم
غربت آلوده بر دشت، با شبانان گذشتم
رسم دنيا فريب است، نه! تو دريا نبودي
گرچه بر موجهايت مثل توفان گذشتم
روزگار آهوان را بي وفا پرورانده است
من پلنگم كه از كوه لنگ لنگان گذشتم.
...
حال و حوايي از ترنج و بلوچ عنوان اولين مجموعه شعر حامد عسگري شاعر جوان اهل شهرستان بم (متولد 1361) است كه انتشارات وديعت كرمان آن را در تيراژ دو هزار نسخه تابستان امسال منتشر كرده است. كتاب 70 صفحهاي حامد عسگري مقدمهاي به قلم محمدعلي بهمني دارد و دربردارنده 29 غزل، دو چهارپاره و تعدادي رباعي و دوبيتي است. غزلهاي حامد داراي لحني صميمي و با چاشني طنز است و بقول بهمني سهمي نيز از شيرينكاريهاي زباني با خود دارد.
غزلهاي حامد بهرغم شورانگيزي و شيطنت، هنوز فاقد زباني منسجم و يكدست است و همنوا با محمد علي بهمني بايد گفت اين مجموعه با همه زيباييهايش حاصل پرباري براي او نيست و بايد چشم اميد به آثار بعدي او داشت. وبلاگ حامد عسگري را پيش ازين معرفي كردهام.
با هم به سياحت اولين غزل اين مجموعه ميرويم:
لبخند بزن، تازه كني بغض «بنان» را
بخرام، برآشفته كني «فرشچيان» را
تلفيق سپيد و غزل و پست مدرني
انگشت به لب كرده لبت منتقدان را
معراج من اين بس كه درين كوچه بن بست
يك جرعه تنفس بكنم چادرتان را
دلتنگي حزنآور يك كهنه ستارم
برگير و برآشوب و بزن «جامهدران» را
اي كاش درين دهكده پير بسوزند
هرچه سفر و كوله و راه و چمدان را
شايد تو بيايي و لبت شربت گيلاس
پايان بدهد اين تب و تاب، اين هذيان را
عاروس غزلهاي مني بي برو برگرد
نگذار كسي بو ببرد اين جريان را
عرفان رعايي متولد سيرجان و ساكن كرمان است.
فارغ التحصیل رشته عمران از دانشگاه صنعتی اصفهان است.
شعرها و نوشتههايش را در وبلاگ با شعر از انسان ميتوان خواند.
غزلهايش شور شاعرانه عجيبي دارد.
چند تا از آنها را از وبلاگش و چند تايي را هم از خودش گرفتهام.
1)
به این پرندهء پر بسته آب و دان میداد
زنی که بال و پرش بوی آسمان میداد
و روی گونهء او جای اشک چشمانش
مسیر شاعریام را به من نشان میداد
چه خوب میشد اگر باز شعر میخواندم
و او دوباره صمیمانه ، سر تکان میداد
من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم
همیشه خندهء او عشق یادمان میداد
...
و آخرین خبر از چشمهای او این است :
«زنی اسیر قفس بود و داشت جان میداد»
2)
امشب كه دارم ميشوم آوار تا فردا
دست از رباعي ، از غزل ، بردار تا فردا
اين وحشي پُر هاي و هوي تيره دل ، شب نيست
دارد كلاغي ميشود تكرار تا فردا
مريم! براي خواب ديدن وقت بسيار است
با چشمهايت كار دارم ، كار تا فردا
يك كوه درد عاشقي ، يك مرد ، يك تيشه
تاريخ دارد ميشود تكرار تا فردا .
3)
گر چه شاعرند و با غزل وجودشان یکی ست
با زمین و خاک پست ، تار و پودشان یکی ست
یک قصیده بیشتر امانـشان ندادهاند
شیون و ترانه ، نوحه و سرودشان یکی ست
مردمی که از قفس به شب نگاه کردهاند
سقف راه راه و گنبد کبودشان یکی ست
هیچ کس از آبروی عشق دم نمیزند
شاعران خسته ، بودن و نبودشان یکی ست.
4)
همراه با نسیم سحر آفریده بود
دست و دهان و سینه و سر آفریده بود
اندامی از شهامت و شهوت درست کرد
تا مطمئن شود که پسر آفریده بود
لبخند زد.
برای خودش آفرین نوشت
مغرور شد از اینکه بشر آفریده بود
...
گفتند سالها پس از این ماجرا مرا
یک اتفاق زود گذر آفریده بود
از ریشههای نازک خود قد کشیدهایم
ما را زمین ، بدون پدر آفریده بود
...
پلکی به هم زدیم و خدا را درست کرد
انسان برای خویش خطر آفریده بود.
5)
او خندهها و خاطرهها را ندیده بود
بی اعتنا نبود . نه ... ما را ندیده بود
در اوج عشق بود و خودش هم خبر نداشت
مثل پرندهای که هوا را ندیده بود
جایی برای گریه و جایی برای خواب
بر شانههام ، این همه جا را ندیده بود
میگفت : «در جهان کسی عاشقتر از تو نیست »
زیبای من ، هنوز خدا را ندیده بود
پروانه بال و پر زد و بر روی گل نشست
پروانه را ببخش . شما را ندیده بود
وقتی خدا برای زمین عشق آفرید
این عاشقان سر به هوا را ندیده بود
6)
اگر چه جای تو در ذهن خانه خالی نیست
کسی یتیم تر از من در این حوالی نیست
نوشتهاید که با عشق زندگی زیباست
نوشتهاید : «به جز دوری ات ملالی نیست»
نگفتهای ، ولی از لحن نامهات پیداست
که بازگشت شما وعدهء محالی نیست
دعای پیر زنی پای آب را بسته ست
وگرنه آب ، هوادار خشکسالی نیست
برای دیدن تان صبر میکنم . اما
برای آینه قرآن تان مجالی نیست.
7)
حرفـهاتان اگر چاپلوسی است ، نامتان هست مطلوب علیشاه
در نگاهت اگر اعتراض است ، طرد هستید و مغضوب علیشاه
روزگارم پر از اسم و رسم است . نامهایی که بیاعتبارند
میگذارند ـ بی هیچ لبخند ـ نام پینوکیو چوب علیشاه
هیچ کس در دلم نیست. باید ، قدر تنهاییام را بدانم
وا نمیگردد این درب . بس کن . در مکوب آی دارکوب علیشاه!
داشت میرفت امیدم از دست، داشتم میرسیدم به بن بست
ناگهان داد زد یک نفر مست : «یک نفر هست : مشروب علیشاه»
بی شما روزگارم سیاه است . جادههایم پر از اشتباه است
دوستت دارم ای مرد آبی . دوستت دارم ای خوب علیشاه!
مسعود سلاجقه در دهه هفتاد با مجموعه غزل از ماه گمشده در غزل امروز كرمان حضورش را اعلام كرد. و امروز بر همان خط و همان مدار، كژدار و مريز و آهسته و پيوسته ميپويد. راستش را بخواهيد، غزلهايش در اين ده دوازده سال نه اوج زيادي داشته است، و نه آن قدر فرود كه بشود ناديدهاش گرفت. سلاجقه از سال گذشته وبلاگ نويسي را با وبلاگ چلچله آغاز كرده است. از وبلاگش چند غزل برگزيدهام كه ميخوانيد.
1)
بر امتداد شعله نمي ايستي مگر؟
تعبير خواب گم شدهام نيستي مگر؟
ميخواهم آه را به عبورت نشان كنم
اما به پاي حوصله ميايستي مگر؟
از روزهاي مرده سرودم كسي نگفت
آخر سياه روز تو هم زيستي مگر؟
اي ديده داري الفتي از سنگ ميشوي
روزي كه عشق مرد تو نگريستي مگر؟
2)
بال شکسته فرصت پرواز میشود
خون در دهان چلچله آواز میشود
بر کتفهای بستهام اقبال مبهمی است
دارد طلسم سلسلهام باز میشود
فکر خطور در تن آئینهام، ولی
با التهاب هم مگر اعجاز میشود؟
در این دیار زوزهی گرگی غنیمت است
قرنی به نا برادری آغاز میشود
3)
به التماس نجیبم بخند حرفی نیست
شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست
در امتداد جنونم بیا و رو در رو
به خندههای عجیبم بخند حرفی نیست
از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند
به این غروب غریبم بخند حرفی نیست
طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند
تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست
من از عبور نگاهی شکستهام، آری
شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست
به حال من پری دل گرفته هم خندید
تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست
4)
آری شکسته بودم و باور نداشتم
بر خاک میتپیدم وسر بر نداشتم
من در بهار اولم این فصل تشنه را
در خواب دیده بودم و باور نداشتم
امروز در نبود تو تعبیر میشود
خوابی که در جوانی خود سر نداشتم
آن التهاب تشنهی پیش از غروب را
در دشتهای هر شبه دیگر نداشتم
احساس کوه در نفسم بود و هیچ وقت
گامی برای دیدن خود بر نداشتم
پرواز تا حوالی آن روح سبز را
می خواستم، ولی به خدا پر نداشتم
5)
من مسیحم باغ کرکس دیده ام از جان پُر است
جانب تنهاييام از خاک تابستان پُر است
هر چه از ققنوس عریان میشود خاکسترم
باقی افسانهام از روح سرگردان پر است
یک دو جای قصه شاید آسمان سنگی شود
راست میگویند این ویرانه از شیطان پر است
من خودم میدانم از کابوس یک شب دورتر
هفت قرنم از صدای تندر و طوفان پراست
ای هبوط تازه از بس آه نقشم را گزید
فکر کردم سفرهی پیغمبران از نان پر است
ای رمههای شب از ناقوس سنگی پیرتر
این بیابان از پریشان گردی چوپان پراست
بر عصای هیچ ، گاهی هدهد دیوانهام
از سلیمانی که در خود میشود عریان پر است
گفت میدانی کجا؟ گفتم به تاول میکشد
پیش رو انگار از انسان بی انسان پر است.
6)
پر از تطاول خويشم بهار يعني چه
ميان آتشم، آتش بيار يعني چه
محال بود به افسانهي تو بر گردم
هميشه گم شدهام انتظار يعني چه
براي من كه به منقار ميكشم خود را
در اين تطاول و تاول تبار يعني چه
مسيح را به نيايش نميتوان فهميد
سكوت كن كه بگويم قمار يعني چه
در اين مباهله من خونبهاي نفرينم
زنان ساحره آخر هوار يعني چه
بهشت ديگري از ما گرفته شد، اما
كسي نگفت خدايا ديار يعني چه
7)
من همان نوحم که امشب هفت سالم میشود
بعد از این افسانه طوفان بی خیالم میشود
من چه خواهم گفت وقتی تا تمام روزها
خواب دیدن پاسخ تنها سؤالم میشود
در سکوت گاه پروازم به فردا میزنم
صبح لبریز از صدای بال بالم میشود
دور خواهم شد که در پایان این دیوانگی
شبنمی دارم که میگویند فالم میشود
بر گلویم پنجه میبستید وقتی این چنین
زندگی کردن دلیل گوشمالم میشود
با دو خال کهنه میآیم به رقص آفتاب
با تمام نقصها آئینه لالم میشود
مثل آوازی که بر لبهای غربت داشتم
عشق تردیدی برای هفت سالم میشود
8)
طرحی کشیدهام که به انسان شبیه نیست
همزاد آتش است و به شیطان شبیه نیست
این کیست کز میان چراگاه بی رمه
هی هی کنان گذشت و به چوپان شبیه نیست
روزی هزار شیوه بر انگشت میزند
اما به سر نوشت سلیمان شبیه نیست
گرگی کنار خانهام آغوش کرده است
آخر دیار من که به کنعان شبیه نیست
9)
تاصبح پرسه میزد یک سایه برمزارم
دیگر مزار خود را تنها نمیگذارم
چیزی شبیه رویا آن دورتر فرو ریخت
حتماً ستاره من افتاد بر مزارم
بخت جنون کشیده دل را نمیشنا سی
ناکس دخیل میبست شبها به چوب دارم
رنگ پریدهام را بیخود به دل گرفتی
ای عشق دیر وقتی است کاری به دل ندارم
گفتی تبسمت را ایینه عطش کن
اخر تو هم... ولی نه ... باشد قبول دارم
دومين جشنواره شعر ولايي استان كرمان در روزهاي 27 و 28 دي ماه در شهرستان جيرفت برگزار شد. نفرات برگزيده اين جشنواره (اول تا پنجم) عبارتند از:
1) حامد حسينخاني
2) مهدي نظري اسفندقه
3) علي حيدري زاده
4) جواد خسروي
5) مهدي گنجي گوهري
آثار ارائه شده در اين جشنواره عموماً آثار ضعيفي بودند. چند غزل منتخب ارائه شده در اين جشنواره را براي يادداشت امروز انتخاب كردهام. شخصاً هيچ كدام از اين آثار را نميپسندم. ولي براي آنكه نموداري باشد از جريان غزل آييني كرمان، آنها را در اين وبلاگ نقل ميكنم.
مهدي نظري اسفندقه (نفر دوم)
بيتاب شدن طعنه تلخي است كه ميخورد
بر دوش فقط دغدغه آب نميبرد
من عاشق و تو عشق و، ازين مسئله بدتر
شمعي است كه در پهنه پروانگياش مُرد
دانست همه چشم به در، پا به فرارند
اندوه شد و آه شد و يكشبه پژمرد
در پهنه اگر روزنهاي رو به تو وا بود
آن گاه كسي كودك ما را نميآزرد.
....
بي بادبان كشتي در هم شكستهاي
در اين غروب مبهم غمگين نشستهاي
داري نگاه ميكني از من چه مانده است
بر تارهاي پيله از هم گسستهاي
دريا براي آمدنت خواب مانده است
در را به روي غربت اين شعر بستهاي
با من تباه ميشوي و چند سال بعد
از اين همه عدالت گمراه خستهاي
غم در نگاه سرمهاي ات موج خستهاي است
در ايستگاه آخر دنيا نشستهاي.
جواد خسروي (نفر چهارم)
در دشت شب كه پاي، عطش در ركاب زد
حتي گمان، گمان جهاني خراب زد
خالي شد از ركاب دو پا، رود بود و مرد
دستي به گيسوان پريشان آب زد
مرد از عطش لبالب و رود از توهمات
مرد از عطش لبا... كه به شط عذاب زد
بر بوم ذهن خويش بجز طرح تشنگي
تلفيق طرح سرو و غم و آفتاب زد
از ارتفاع، آب به پايين سقوط كرد
يعني كه مرد دست به يك انقلاب زد
آقا! فرات شد فلج و ميخزد به خود
از بس كه در پي تو به پايش شتاب زد
مستي نداشت هيچ، به مستي رسيد تا
يك جرعه از لبان تو جام شراب زد
شاعر كه تشنه كام فرات لب تو بود
بر چشمهاي خسته خود راه خواب زد.
منصوره حسنخاني (تقدير شده)
بيتاب دوست بودي و پروا نداشتي
در دل به غير دوست تمنا نداشتي
مادر! شنيدهام كه تو در ازدحام درد
جز ذكر «يا حبيب!» به لبها نداشتي
وقتي نسيم عشق وزيدن گرفته بود
جز آرزوي ديدن زهرا نداشتي
باور نميكنم كه در آن رستخيز درد
دستي براي ياري مولا نداشتي
آن لحظه ميرسيد به بالينت آفتاب
اما دريغ، چشم تماشا نداشتي
«در مشك تشنه جرعه آبي هنوز بود»
اما توان بردن آن را نداشتي
تا خيمههاي نور اگر آب ميرسيد
شرم از نگاه تشنه دريا نداشتي
قربان لحظهاي كه پر از شوق انتظار
سر بر حرير دامن زهرا گذاشتي.
فاطيما رانا (تقدير شده)
ترا چه ميشود اگر نظر به سوي ما كني
درين نهايت عزا ضيافتي به پا كني
بگو چه ميشود مگر شبي تبر بياوري
و بوته بوته خار را ازين زمين جدا كني
و حافظ از تو مژده داد، نسيم خوش نفس! چرا
نميرسي ز راه تا به وعدهاش وفا كني؟
كنون كه بانگ درد ما به آسمان نميرسد
نميشود بجاي ما خداي را صدا كني؟
و اخرين سفارشم ـ به نام نامي غزل ـ
قنوت هر نماز را براي ما دعا كني.
حميدرضا واحدي (تقدير شده)
شما، نماز نشسته! چه خوب فهميديد
ز كوفه كوفهء كوچه خليفه ميروييد
هزار مرتبه خوانديم سوره زلزال
ستون كاخ خلافت ولي نميلرزيد
دليل خلقت آب و فدك ز خود پرسيد
ميان اين همه برهان و اين همه ترديد؟
حضور حضرت آب و تيممي ديگر
نماز مردم كوفه نميشود تأييد
غروب كوفه و نخل شكسته با خود گفت
چه سرنوشت پليدي! چه قدر تا تبعيد!
به شب، به پهنه خواب بد فراموشي
كه آفتاب ز شرق سقيفه ميتابيد
..
برايتان شب گريه بقيع هم كم بود
كه مثل چاه زبان ترا نميفهميد
..
... و خواب مردم كوفه چه خواب سنگيني است!
غلام سيستاني اهل بم است.
وبلاگي اخيراً راه انداخته به اسم موج در چشمه،
ولي دير به دير در آن شعر ميگذارد.
به روسري علاقه وافري دارد و اين از نشاني وبلاگش
و از دو شعري كه در آن گذاشته خوب معلوم است.
اگرچه من خودم شعري كه با رديف روسريات است به دلم نمينشيند.
1)
بکش به متن شب شانههات ريحانه
بکش ادامهی زاينده رود را شانه
بخند تا بوزد طعم پونهی وحشی
و بوی خيس علف از دل گلستانه
تو با يه رقص چه کردی که شهر میلرزد
به روی پاشنه، از بم بگير تا بانه
پياده رو هوس کفشهات را دارد
برای صرف دو فنجان هوای عصرانه
بگير دست مرا در ادامهی اين بيت
بکش به متن شب شانههات ريحانه.
2)
غروب غربت خاکستری روسری ات
چه کرده باد مگر با پری روسری ات
به من بگو چه کم از بندهی رخت دارم
به روی پاش لميده پری روسری ات
و من همان يه الف بچهی قديمم که
گرفته دامن نا مادری روسری ات
دوباره نمرهی من بيست می شود برگرد
بله همين من شهريوری روسری ات
چه حال میده که امشب بغل کنم بانو
دوباره من سر بی روسری روسری ات.
3)
اينجا هنوز آينه، اينجا هنوز ماه
پوشيده است مثل بلوزت بلوز ماه
او روي موي مش زده، سر كرده مثل تو
يك روسري كابلي ترمه دوز ماه
از سرمه حجازي چشمش گرفته تا
ـ مثل تو است ـ آينه و سرمه سوز ماه
حتماً براي ديدن تو قد كشيده است
اين روزها اگر شده سي و سه روز ماه
از بس درين غزل به شما غبطه ميبرد
حالا شده حسود، شده كينه توز ماه!
4)
نگاه سرد تحمل نميكند دكمه
كه دست از يقهات شل نميكند دكمه
تو چشم ميشي خود را يه ذره سرمه بكش
ديگه نگاه به كابل نميكند دكمه
سه سال يكسره سگ دو زدهست بيچاره
و دست از يقه ات شل نميكند دكمه
نشسته گوشه دنجي درست زير گلوت
و جاي ديگه تقبل نميكند دكمه.
مرتضي كُردي از شاعران خوب زرند است.
غزلهاي او در وبلاگ شبهاي دوستت دارم قابل دسترسي است.
گزيدهاي از آنها را براي اين صفحه انتخاب كردهايم.
1)
با آن همه بد بياری کوشيدهام بد نباشم
مابین ترديد و اميد در رفت و آمد نباشم
کوشيدهام اعتمادم همواره محکم بماند
در انتخابی که کردم هرگز مردد نباشم
شايد تو روزی بيايی شاید تو روزی بيايی
شايد تو روزی بيايی روزی که شايد نباشم
بگذار مثل گذشته با هم صميمی بمانيم
جمع است با تو خيالم بگذار مفرد نباشم
در بيت بعد همين شعر بايد دلم را ببينی
بايد به قافيه و وزن ديگر مقيد نباشم
دوستت دارم.
2)
اگرچه از تو سرودن هميشه آسان نيست
دلم از اينکه سروده تو را پشيمان نيست
نبين به خنده من طرح بی خيالی را
هميشه گريه عاشق شبيه باران نيست
تو هيچ وقت به اين فکر کردهای: ديريست
که آفتاب نگاهت کنار گلدان نيست
خدا کند که بميرم و آخر اسفند
نبينم اينکه بهاری پس از زمستان نيست
کنار پنجره میپوسم و نمیآيد
کسی که عابر معمولی خيابان نيست
به گيسوی تو گره خورده رشته عمرم
وگرنه نظم من آنقدرها پريشان نيست.
3)
پر از هوای تو شد طبع قصه پردازم
برای خواب تو از عشق قصه میسازم
چقدر خواندهام اما هوای آن دارم
تو را دوباره بخوانم الههء نازم!
تو مثل فاصلههای سکوت میمانی
میان هق هق بغض شکستهء سازم
غزل پرنده سرودم که بی قفس باشم
که باز باز بماند لبان آوازم
چه ساده است تنت را غزل بپوشانم
زمان گفتن از تو چه دست و دل بازم!
همین که خاطرهات در اتاق میپیچد
همین که چشم به تصویر تو میاندازم
صدای گرم بنان در اتاق میپیچد
پُر از الههء نازم... الههء نازم!
4)
نه ... سرمایمان از زمستان نبود
بجز ما کسی زیر باران نبود
زمان روی یک سیب آغاز شد
ولی سیب آغاز انسان نبود
خدا خوردن سیب را منع کرد
خدا آن زمانها مسلمان نبود
خدا دید ما دوستدار همیم
که از خلقت خود پشیمان نبود
اگر لذت با تو بودن نداشت
چنین خوردن سیب آسان نبود
خدا راند ما را شبی از بهشت
بهشتی که اندوه در آن نبود
زمین ذرههایی پر از درد داشت
فقط آدم این گوشه مهمان نبود
خیابانی اول خدا آفرید
که جمعیت آن فراوان نبود
بجز ما که در آن قدم میزدیم
کسی عابر آن خیابان نبود
دل آدم آن وقتها غصه داشت
ولی غصهاش قحطی نان نبود
....
و حالا به خاطر می آریم ما
زمانی که زنجیر و زندان نبود
زمانی که هنگام مجرم شدن
بجز سیب در دست انسان نبود
5)
قرار شد به دریچه تو آسمان بدهی
و شوق تازه به بال کبوتران بدهی
چهل ستون بگذاری به زیر سقف عشق*
چهل ستاره به شبهای اصفهان بدهی!
من آمدم که خودم را به تو نشان بدهم
تو آمدی که خودت را به من نشان بدهی
چه فایده که دلم را به دیگران بدهم؟
چه فایده که دلت را به دیگران بدهی؟
نگاه می کنی اما عزیز من باید
برای درک نگاهت به من زمان بدهی
تو قادری که مرا پیرتر کنی یا نه
تو قادری که به من چهرهای جوان بدهی
بیا و دست بکش از سکوت خود، حیف است
که دست در پی تابوت من تکان بدهی ...
*. وزن اين مصراع يك هجا كم دارد.
6)
هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم
ولی بدون تو مهتاب را نمیخواهم
برای آمدنت گرچه راه کوتاه است
هنوز هم که هنوز است چشم در راهم
سلام... روز قشنگی است... دوستت دارم ...
چقدر عاشق این جملههای کوتاهم
هوای بودن یک عمر با تو را دارم
منی که دلخوش دیدارهای گهگاهم
برای گفتن یک حرف عاشقانه فقط
اسیر سختترین زخمهای جانکاهم
بدون تو همهء لحظهها به این فکرند
که تیغ را بگذارند بر گلوگاهم.
7)
شاید دوباره ساز بسازم به خاطرت
یک قلب عشقباز بسازم به خاطرت
شاید کنار کعبه آیینه قطعهای
درگوشهء حجاز بسازم به خاطرت
باعث شدی که در شب لبریز آرزو
تصنیف سرو ناز بسازم به خاطرت
باید برای اینهمه نازی که میکنی
دنیایی از نیاز بسازم به خاطرت
در باغچه شقایق وحشی نشاندهام
تا قبلهء نماز بسازم به خاطرت
میخواهم از حدیث وفاداری دلم
افسانهای دراز بسازم به خاطرت
میخواهم از کسی که چنین سرشکسته است
یک مرد سرفراز بسازم به خاطرت.
8)
هرشب که نظر میکنم از دور به دريا
پاشيده زنی صد سبد نور به دريا
آن زن تويی و ديدن تو هست نيازم
من نيستم آن پنجره کور به دريا
دريا خودش آهسته میآيد به اتاقم
وقتی بدهد چشم تو دستور به دريا
من بیخبرم از روش صحبت امواج
از شيوه فهماندن منظور به دريا
شور است اگر اشک من و ريخته در آب
انداخته چشمان تو صد شور به دريا
گولت نزند خنده صياد، نيايی
جز من اگر انداخت کسی تور به دريا.
9)
من جوان ماندم از جوانی تو
پيش لبخند اسمانی تو
خواب زاينده رود جاری بود
پشت چشمان اصفهانی تو
هر سؤال نخوانده پاسخ داشت
در ورقهای امتحانی تو
میبرم مثل اين غزل هر بار
لذتی از دو باره خوانی تو
باز غوغای تازهای دارد
در دلم عشق جاودانی تو
گرچه دست تو است زندگیام
دست من نيست زندگانی تو.
10)
من خواب رفتهام، تو کنارم نشستهای
در خوابهای مسئله دارم نشستهای
راه گريز از تو برايم نمانده است
هر گوشهای که پا بگذارم نشستهای
من خود کشی نمیکنم، آخر ميان زهر
يا روبروی چوبه دارم نشستهای
دار و ندار من همه از دست رفته است
جای تمام دار و ندارم نشستهای
هرچند میروم، تو کمی فکر کن به من
وقتی کنار سنگ مزارم نشستهای.
